شهریور که یادگار کودکی من است همانی که دست تابستان داغ را در دست پاییز می گذارد همانی که به دل های خسته از گرمای تابستان نوید خنکی می دهد خواه ناخواه در کوله بارش سوغاتی پاییزی دارد
بادهای گرم و خنک برگ های سبز و خشک همانی که وقتی محصل بودیم با امدنش دلهره شیرین مدرسه داشتیم همانی که خواهر بزرگم خریداریهای مدرسه را انجام می داد الان که عصر تابستان شهریوری است سایه در حیاط افتاده و افتاب از بلندی دیوار به خانه نگاه می کندیادم می اورد جده عزیزم با نگاه مهربانش با چشمان درشت و زیبایش برایم کیف و ر
برچسب:
نویسنده: آرمان جعفرینژاد

بگذار برایت چای بریزم
امروز به شکل غریبی خوبی
صدایت نقشی زیباست بر جامهای مغربی
و گلوبندت چون کودکی بازی میکند زیر آیینهها…
و جرعهای آب از لب گلدان مینوشد
بگذار برایت چای بیاورم،
راستی گفتم که دوستت دارم؟
گفتم که از آمدنت چقدر خوشحالم؟
حضورت شادیبخش است مثل حضور شعر
و حضور قایقها و خاطرات دور...
...
برچسب:
نویسنده: آرمان جعفرینژاد
شهریور...این ته تغاری نازک نارنجی تابستان...از راه رسیده... گرچه در کوله اش گرما دارد و آفتاب...اما هنوز نیامده ، میخواهد بگوید که از جنس پاییز است..با خودش بادها را میاورد..یکه تازی می کند شهریور از دیر باز حامل شکوفه های پاییزی بوده.شکوفه هایی به رنگ...سرخ، زرد، نارنجی...تمام آفتاب را تقدیم پاییر میکند
برچسب:
نویسنده: آرمان جعفرینژاد
گذشت زمان گاهی بی آنکه بفهمی در طول زمان آدم دیگری می شوی بیشتر سکوت می کنی دیرتر باور می کنی و کمتر می رنجی... گاهی بی آنکه بفهمی خاطرات خوبت را در آغوش می گیری گوشه ای مینشینی خیره به یک نقطه ی نامعلوم و یاد می گیری تلخی ها تنها آمده اند تا تو را دور کنند از باورهای کودکانه ای که چشم هایت را به روی حقیقت بسته بود...
برچسب:
نویسنده: آرمان جعفرینژاد
دهم بهمنماه جشن سده؛ جشنِ کشف آتش بهدست هوشنگشاهِ پیشدادی جشن سده با قدمتی هزارانساله، بهفرخندگیِ پیدایش آتش مبارک در شاهنامهٔ فردوسی داستانِ پیدایشِ آتش چنین آمده: زمانیکه هوشنگشاه سرگرمِ شکار بود ماری سیاه از دور پدیدار شد؛ هوشنگ سنگی برداشت و با نیروی کیانی به سمتش پرتاب کرد؛ سنگ با تکهسنگِ بزرگی در کنارِ مار برخورد کرد و جرقهای زد و از آن برخورد، آتش پدید آمد. هوشنگ ایزد را نیایشکرد و گفت که این نوری ایزدیست و باید آن را
برچسب:
نویسنده: آرمان جعفرینژاد
نمی دانم زود شده یا دیر نمی دانم زمان حرکت می کند یا نه نمی دانم گذشته و اینده چه معنای های دیکری دارد نمی دانم عارفان و فیلسوفان چه می گویند اما می دانم او مدت زیادی است به خانه نیامده است من دیگر صدای کلیدش که در قفل در می چرخد را نمی شنوم او مدت زیادی است سر سفره ننشسته است مدت زیادی با هم چای نخورده ایم مدت زیادی است با پاکت های میوه در دست به خانه نیامده مدت زیادی است رانندگی نکرده است و با هم سفر نرفته ایم زمان تبهکار است پدر کشتگی ها کرده پدر من از
برچسب:
نویسنده: آرمان جعفرینژاد
کاش کسی بود که معنی کلمه ها را می دانست
همه چیز را مثل کتاب های درسی نمی خواند
کاش آدم های قدیمی که یک فنجان چای در کنارشان مثل نشتن در بهشت بود باز هم بودند
کاش پدرم با یک دست نعلبکی که عکس گنجشک روی شاخه سبز درخت بود می آمد
روزگار به سرعت آدم هایی که از کودکی می شناختم را جابجا کرده
اما پائیز انگار تنها فصلی است که مهر را می شناسد و خاطره مهربانان را باید زنده نگهدارد
برچسب:
نویسنده: آرمان جعفرینژاد
به گاه شاه نامهفردوسی » شاهنامه » ضحاک »بخش ۱۲جهاندار ضحاک ازان گفتگویبه جوش آمد و زود بنهاد رویچو شب گردش روز پرگار زدفروزنده را مهره در قار زدبفرمود تا برنهادند زینبران باد پایان باریک بینبیامد دمان با سپاهی گرانهمه نره دیوان جنگ آورانز بیراه مر کاخ را بام و درگرفت و به کین اندر آورد سرسپاه فریدون چو آگه شدندهمه سوی آن راه بیره شدندز اسپان جنگی فرو ریختنددر آن جای تنگی برآویختندهمه بام و در مردم شهر بودکسی کش ز جنگ آوری بهر بودهمه در هوای فریدون بدندکه از درد ضحاک پرخون بدندز دیوارها خشت و ز بام سنگبه کوی اندرون تیغ و تیر و خدنگببارید چون ژاله ز ابر سیاهپئی را نبد بر زمین جایگاهبه شهر اندرون هر که برنا بدندچه پیران که در جنگ دانا بدندسوی لشکر آفریدون شدندز نیرنگ ضحاک بیرون شدندخروشی برآمد ز آتشکدهکه بر تخت اگر شاه باشد ددههمه پیر و برناش فرمان بریمیکایک ز گفتار او نگذریمنخواهیم برگاه ضحاک رامرآن اژدهادوش ناپاک راسپاهی و شهری به کردار کوهسراسر به جنگ اندر آمد گروهاز آن شهر روشن یکی تیره گردبرآمد که خورشید شد لاجوردپس آنگاه ضحاک شد چاره جویز لشکر سوی کاخ بنهاد رویبه آهن سراسر بپوشید تنبدان تا نداند کسش ز انجمنبه چنگ اندرون شست یازی کمندبرآمد بر بام کاخ بلندبدید آن سیه نرگس شهرنازپر از جادویی با فریدون به رازدو رخساره روز و دو زلفش چو شبگشاده به نفرین ضحاک لببه مغز اندرش آتش رشک خاستبه ایوان کمند اندر افگند راستنه از تخت یاد و نه جان ارجمندفرود آمد از بام کاخ بلندبه دست اندرش آبگون دشنه بودبه خون پری چهرگان تشنه بودز بالا چو پی بر زمین برنهادبیامد فریدون به کردار بادبران گرزهٔ گاوسر دست بردبزد بر سرش ترگ بشکست خردبیامد سروش خجسته دمانمزن گفت کاو را نیامد زمانهمیدون شکسته بب
برچسب:
نویسنده: آرمان جعفرینژاد